عباس صادقی هستم به عنوان وبلاگ‌نویس و تولیدکننده محتوا در این وبسایت دوست دارم تا به انتشار مطالبی که توی ذهن من نقش بستن و از ابتدای زندگی با اونها کلنجار میرم بپردازم. وبلاگ‌نویسی رو چندسالی میشه که آغاز کردم و خیلی هم دوستش دارم.

کمی کوتاه و مختصر از خودت بگو

متولد سال ۷۲ هستم، از زمانی که به یادم میاد تو راه رفتن مشکل داشتم، هرکی منو میدید یه اشاره‌ای می کرد و میگفت که

عه، ببین مامان این پسره بلد نیست درست راه بره، هه‌هه‌هه…

با همین وضعیت روزهام رو می‌گذروندم، راه رفتن برام سخت و دشوار بود، دلیلشم بیماری من بود که از همون دوران کودکی تو وجودم Import شده و همچنان هم هست. بیماری که من دارم به اسم دیستروفی هستش که تو همین سال ۹۶ کاملا به صورت جدی دنبالش بودم تا تشخیص دقیق بیماری داده بشه که توی پست زندگی ادامه داره … مفصلا در موردش نوشتم. از سال ۹۱ دیگه نتونستم همون نیمه راه رفتن ناقصی که روی پنجه پا داشتم رو ادامه بدم و این شد که یه ویلچر شد همراه و همدم من (:

اما چاره چی بود، بالاخره که باید میرفت تا یه نقشی توی این دنیای آزاد و متن‌باز داشت، اینو میگم چون به دنیای آزاد و متن باز علاقه دارم و سعی می‌کنم تا فلسفه اونو بیشتر و بیشتر درک کنم. آره، درسته من یک کاربر لینوکسی هستم، البته نمیخوام پزشو بدما، نه… مدت کوتاهی میشه که لینوکسی شدم اما از وقتی که واردش شدم پیش خودم همیشه میگم که حیف که زودتر واردش نشدم!!!

به قولی تحصیلات آکادمیک رو نیمه کاره از رشته مهندسی نرم‌افزار رها کردم، البته تا حد فوق دیپلم درس‌هام رو پاس کردم و در نهایت انصراف رو دادم اما تا اینکه به مقوله شهریه رسیدم دیدم حساب دوبله زایید و دیگه دنباله گرفتن همین مدرک خشک و خالی رو هم نگرفتم. از اینکه چرا دیرتر فکر انصراف از دانشگاه هم افتادم پشیمونم ولی از اینکه انصراف دادم نه تنها پشیمون نیستم بلکه کاملا راضی هم هستم.

چطور شد سر از دنیای اینترنت در آوردی؟ از آسمون که نیفتادی؟

ماجرا ورود من به دنیای آنلاین و فضای فجازی 😀 تقریبا تو سال‌های ۷۹ یا ۸۰ بود که اتفاق افتاد و توی یک روز گرم تابستونی که با پسرعمه‌ام سر یک سیستم قدیمی با مشخصاتی مثل هارد درایو ۱۰ گیگ و ویندوز ۹۸ که داشت برای اولین بار وارد دنیای اینترنت شدم. اون زمان برای اتصال به اینترنت لازم بود تا یک یوزر و پسورد برای اتصال به اینترنت خریداری کرد و با اینترنتی از نوع Dial-up به فضای بی کران اینترنت وارد شد. اولین سایتی که اون زمان وارد شدم دقیقا تو ذهنمه و هیچگاه هم فکر نمی‌کنم فراموشش کنم که مطمئنا درصد بسیاری از شما هم در اولین ورودتون به اینترنت با این سایت مواجه شدید و اون سایت کسی نبود جز گوگل.

همین که وارد گوگل شدیم که به تازگی هم متولد شده بود و هنوز تا این اندازه بزرگ و رشد نکرده بود اولین چیزی که دوست داشتم ببینم و در موردش اطلاعاتی بدونم آتشفشان بود، پس این شد که عبارت آتشفشان رو در باکس جستجو گوگل وارد کردیم و خلاصه با اون سرعت بی اعصاب اینترنت اون زمان تا نتایج جستجو تو گوگل بیاد و به دیدارش مشعوف بشم دوتایی با هم یه لیوان چایی بر بدن زدیم(کاملا جدی 😀 )، خلاصه بگذریم که از این ماجرا چند سالی گذشت و گذشت تا خودم تو سال ۸۳ یه سیستم کامپیوتری تقریبا مناسب خریدم و به محض اینکه امکان اتصال به اینترنت برام فراهم شد کار هر روزم این بود که تو اینترنت به دنبال مطالب گوناگون می‌گشتم و می‌خوندم، همین طور روزها و ماه‌ها و سال‌ها گذشت و گذشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم…

یادمه استاد زبان که داشتیم آقای امینی بودن، یعنی همون کسی که تو سال دوم دبیرستان دبیر زبانمون بودن و بعد از چند سال که دیدمشون تو همون جلسه اولی که کلاس تموم شد نشستیم و دوتایی چند دقیقه ای گپ زدیم. تو همون جلسه اول بود که وبلاگ خودشونو که توی سرویس وبلاگ‌دهی بلاگفا بود معرفی کردن و گفتن که اخبار اومدن به دانشگاه و خلاصه همه چی رو قبل از تشکیل کلاس تو این وبلاگ میزارم حتما چک کنید هر روز، منم همین که رسیدم خونه رفتم سراغ وبلاگش ببینم چیا هست، همینطور که به قول توییتری‌ها داشتم وبلاگ رو شخم میزدم دیدم یه لینکی تو صفحه هست که سازنده قالب نوشته بودن و اونم چیزی نبود جز”ساخت وبلاگ رایگان”، منم کنجکاو شدم و روش کلیک کردم و رفتم و رفتم تا اینکه رسیدم به بلاگفا و نهایتش این شد که خودمم صاحب یه وبلاگ شدم، فقط نمی‌دونم چرا الآن که کلی فکر کردم تا آدرسش یادم بیاد وبلاگ را حذف شده یافتم؟! درست از اینجا بود که پای من بیشتر تو دنیای نوشتن تو اینترنت باز شد و غرق در اون شدم.

مدتی با سرویس‌های مختلف وبلاگدهی گذروندم و رفتم و رفتم تا اینکه به فکر افتادم تا از اینترنت درآمدی داشته باشم، همین موضوع باعث شد تا اولش به فروشگاه‌هایی که پورسانت میدن برسم و پیش برم اما خوشبختانه یا متاسفانه نتونستم موفق عمل کنم تا اینکه دنبال راه‌های دیگه رفتم مثل گرفتن نمایندگی سامانه پیام کوتاه، راه‌اندازی سایت تفریحی خبری، سایت وردپرسی و… هر کدوم هم بخاطر مشکلاتی که داشتم و تغییر دید تو انتشار محتوا رها کردم و اصلا هم پشیمون نیستم. تا اینکه تصمیم گرفتم تو زمینه نویسندگی در وردپرس کارم رو ادامه بدم تا در کنار آموزش‌هایی که برای کاربران پارسی زبان تهیه می‌کنم خودم هم چیزای بیشتری از وردپرس یاد بگیرم و در کنارش هم زندگی را بگذرونم. خوشبختانه تو این زمینه خوب عمل کردم و کاملا هم ازش راضی هستم و دوست دارم که بیشتر و بیشتر بنویسم.

فقط کافیه تا تو خلوت خودم باشم و دست به کیبورد ببرم…

خلقیات چی میگه؟

دوستان زیادی ندارم، یعنی راحت بخوام بگم منم و خلوت خودم که غرق در درون هستم. زیاد اجتماعی نیستم و تا کسی که مثل خودم نباشه را پیدا نکنم نمی‌تونم با کسی دیگه گرم باشم، اما همین که یکی که به خلقیات خودم نزدیک باشه را پیدا کنم دل کندن ازش برام سخت میشه و تا انتها به دوستیم باهاش ادامه میدم، دیگه شسته رفته و خیلی راحت بخوام بگم شخصیت نرد دارم. اگر نمی‌دونید آدم‌هایی با شخصیت نرد چه خصوصیاتی دارند می‌تونید این پست از وبلاگ جادی را که با عنوان فرق گیک و نرد منتشر کرده مطالعه کنید.

چه چیزهایی دوست داری؟

هرکسی میتونه هر چیزی را دوست داشته باشه، فقط کافیه تا علاقه داشته باشه به هر چیزی، منم همینطوری هستم و چیزایی که برام جالب باشند و بهشون علاقه داشته باشم رو دوست دارم. بیشتر وقتم رو موسیقی گوش می‌کنم، موسیقی بی کلام رو دوست دارم آرامش خاصی داره و وقتی هم که عصبانی باشم و از کوره در رفته باشم پرخوری می‌کنم، آدم پرخوری هم نیستم چون جرم من به ۴۰ کیلو هم نمیرسه دلیلش هم همین دوست گرامیم دیستروفی است.

فیلم دیدن را هم دوست دارم، البته از نوع فیلم‌های هالیوودی اونم با زیرنویس، چرا که بدبختانه فیلم‌هایی که دوبله میشن کلا زیر و زبرش از این رو به اون رو میشه و نمیفهمی ماجرا از کجا شروع شده، چطوری رخ داده و داره به چه سمتی پیش میره:|

به Emoji یا همون شکلک پوکرفیس علاقه شدیدی دارم و خیلی ازش استفاده می‌کنم، کافیه تا صفحه ۴۰۴ وبلاگم رو ببینید تا مسئله را عمیقا درک کنید.

مسافرت و بیرون رفتن رو خیلی دوست دارم، دیدن جاهای جدید برام طوری هست که دوست ندارم به وضع و مکان فعلی برگردم و دل کندن ازش برام سخته، اما از همه مهم‌تر اینه که همسفرت کی باشه؟ که چون همسفر خوبی ندارم بنابراین قضیه کلا منتفی میشه و چی بشه که حالا سال به ۱۲ ماه من از خونه بزنم بیرون و نهایتا ۱۰ روزی برای خودم همینطور تو فرهنگ و رسوم شهری که رفتم سرک بکشم و فضولی کنم (:


این صفحه را به مرور به‌روزرسانی می‌کنم و چیزهای جدیدی بهش اضافه می‌کنم، دارم فکر می‌کنم این ۹ ماهی که صفحه درباره من خالی بود و جز یک متن با عنوان “این صفحه به‌زودی تکمیل می‌گردد…” چطور شد که این همه زود گذشت؟ مثل اینکه همین دیروز بود این صفحه را ساختم.

در نهایت اینکه دوست ندارم که صرفا نویسنده باشم که من بنویسم و شما خواننده عزیز صرفا شنونده چرک‌نویس‌های من باشید. مطمئنا هرکسی اتفاقات خوشایند، جالب و ناخوشایندی براش توی طول و عرض زندگی رخ میده که شنیدن اون خالی از لطف نیست. بنابراین با منم مثل خودتون صمیمی باشید و تو دیدگاه‌ها به گپ و گفت بپردازید. راستی خوشحال میشم تا اگر دوست داشتید تجربیاتتون را از صفحه تماس با من برام ارسال کنید تا با اسم شما منتشرشون کنم، بالاخره هیچی نباشه میشه منم به عنوان یک رسانه خیلی خیلی کوچیک در حد و اندازه یک سوزن در انبار کاه در نظر گرفت دیگه، نمیشه؟

سعی می‌کنم دوست خوبی براتون باشم:)

درباره من
۵ (۱۰۰%) ۲ votes