توسعه فردیروزمرگی‌های من

دوچرخه سواری

آخرین باری که سوار بر دوچرخه شدم، فکر می‌کنم 18 سال بیشتر نداشتم. طبق معمول فصل گرما بود، هوس دوچرخه سواری کرده بودم. چرا که یک سال بود سوار دوچرخه نشده بودم. اون موقع نهایت راه رفتنی که داشتم شاید این بود که با کمک دیوار 5 متری خودمو تکون بدم. بعد از کلی سر و کله زدن با مامان، بالاخره رفت و دوچرخه رو درآورد بیرون.

وضعیت خوبی نداشت. خاک خورده، تار عنکبوت بسته، کمی هم که کبوترها بی تربیتی کرده بودن. این شد که نشستم و حسابی با آب شستم و نو نوارش کردم. اگه دوچرخه داشته باشید حتما از گلپر و نوار رنگی و انواع و اقسام لوازم تزیینات دوچرخه استفاده کردین. لامصبا حکم لباس عروس و دامادی دارن برای دوچرخه☺ یه چندتایی کلپر براش مونده بود که از تنهایی و حوادث بد روزگار که داخل انباری به سرشون اومده بود، با هم دیگه غلاویز شده و گیر کرده بودن. گیرشونو از هم باز کردم و با انگشتم بالا و پایینشون می‌کردم که فقط صدا بدن. آخ که چه صدایی داشتن…😭

خلاصه، دو چرخه رو شستم و عزمم رو همچون فاتحان میدان نبرد برای دوچرخه سواری جزم کردم. اومدم سوارش بشم، دیدم یکم مشکله و ترس اینو داشتم زمین بخورم، بردمش گوشه دیوار و زدم روی جک. به کمک دیوار سوارش شدم. خیلی آروم از دیوار مقداری فاصله گرفتم و شروع کردم به پا زدن.

حیاط خونه هم زیاد بزرگ نیست. یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارم میرم داخل دروازه که نگه داشتم. اما… نتونستم خودمو کنترل کنم و به پهلو با یک زاویه خیلی خاصی که به درد فیلمبرداری صحنه آهسته میخورد، پخش زمین خیس خورده حیاط شدم. هیکلم خیس آب شد. این شد که آخرین تجربه سوار شدن دوچرخه ما به پایان رسید. اما همچنان دنبالش بودم.

پیش خودم میگفتم کاشکی فقط برای یک روز هم که شده بتونم دوباره با دوچرخه برم بیرون و حسابی برای خودم کیف کنم. اما در جریان نبودم که دارم اشتباه می‌زنم😐 از این اشتباها که میگن، داداچ داری اشتباه میزنی! میپرسی چرا؟ چون 6 ماه بعد این داستان، درست شب عید که بچه‌های قد و نیم قد مشغول شال انداختن از خونه‌ها برای عیدی گرفتن بودن، وقتی از اتاق رفتم داخل سالن، به جای دوچرخه با یک چهار چرخ مواجه شدم!!!

‫بایرامیدی، گئجه قوشی اوخوردی/ ‫آداخلی قیز، بیگ جوْرابی توْخوردی‬/ هرکس شالین بیر باجادان سوْخوردی‬/ ‫آی نه گؤزل قایدادی شال ساللاماق/‬ بیگ شالینا بایراملیغین باغلاماق! شهریار

ویلچر بود! دیگه بالاخره عیدی ما برای اون سال شد یه ویلچر کارکرده آشنا، که قبلا سر ماجرای تصادف داداشم یک بار بهش سوار شده بودم. هه…😕 اینکه میگن دنیا چقدر کوچیکه و چقدر گرده، واقعا راست میگن. سوار یه ویلچر بشی، بعد 6 سال یهو به خودت بیای و ببینی شدی صاحب همون ویلچر! روحش شاد باشه، هنوز هم با همین ویلچر میرم و میام، با انواع اتفاقات خوش و ناخوش!

راستی شمام این روزا برقاتون میره دیگه؟🤔 ای خدا بگم لعنتشون کنه!😩 امروز که دو ساعت صبح برق رفته بود و نتونستم کار خاصی بکنم، بعد ظهر هم اومدم شروع کنم به کار که باز دو ساعتی رفت. این شد رفتم و نشستم دم در خونه. دیدم بچه‌ها مشغول دوچرخه سواری هستن. یک ساعتی نشستم و حسابی یه دل سیر دوچرخه سواری کردن بچه‌ها رو دید زدم. حالا این منم که در حسرت سوار شدن به دوچرخه موندم!

به سرم زده برم و سوار دوچرخه داداش بشم. کمی بزرگ هست برام، اما اگه یکم زانو و ساعد و کله و… رو محافظت کنم، فکر می‌کنم بشه یه بار دیگه دوچرخه سواری کنم…

7+
برچسب ها
سفارش تولید محتوا

عباس صادقی

چند سالی است زمام تولید محتوای آموزشی در سایت‌های بزرگ وردپرسی را برعهده دارد. به تحصیلات آکادمیک علاقه‌ای نداشته و از دانشگاه انصراف داده است. از علاقه‌مندی‌های وی می‌توان به نویسندگی، سفر، موسیقی و آشپزی اشاره کرد. درباره من…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن