نوشتار درمانینویسندگی

تجربه معافیت پزشکی

چند صباحی است که یکی از دوستان خوبم درگیر مسئله گرفتن معافیت پزشکی شده که هنوز مشخص نیست بتونه معافی سربازی اجباری را بگیره یا اینکه مدتی بره برای سربازی، این شد که در شب دوم از چالش‌های شبانه خودم تصمیم گرفتم از ماجرای 9 خان رستم که برای گرفتن معافیت پزشکی طی کردم بنویسم. یه عادتی که دارم همیشه قبل از نوشتن یه سرچ کوچیک تو اینترنت می‌کنم تا ببینم کسی قبلا در این باره نوشته یا نه، تا اگر نوشته مرتبط پیدا کردم با خوندنش به سوالاتی که ممکنه به ذهنتون بیاد می‌پردازم که نیازی نباشه مطلب ناقص بمونه و تا جای ممکن سعی می‌کنم همه بخش‌ها را پوشش بدم.

کیه که از خدمت بدش نیاد؟ اصلا داریم آدمی که دنبال راهی در خودش نگرده که ببینه آیا راهی هست بتونه خدمت سربازی‌ره دو دره کنه و بره؟!🤔 مطمئنا خیر، اگر هم فکر می‌کنید این گفته اشتباهه پس احتمالا مثل اون پدر و مادرهایی هستید که اعتقاد دارند:

خدمت سربازی جوون رو از خامی در میاره و پخته‌ش میکنه!

جل الخالق😳، آخه مگه میشه همچین داستانی، ولکن عزیز من شما جای پدر من‌ره داری، جای مادر من‌ره داری آخه این چه حرفیه میزنی… تفکره دیگه، بگذریم…

تجربه معافیت پزشکی

جونم براتون بگه که، اگر که منو می‌شناسید که هیچ، اما اگر نمی‌شناسید بهتره یه سری به صفحه درباره من بزنید که قبل از ادامه دادن به مطالعه این نوشته کمی با هم آشنا بشیم.

اگر اشتباه نکنم بهمن ماه سال 90 یا 91 بود که دیگه لازم شده بود برای گرفتن کارت معافیت پزشکی اقدام کنم. بحث عجله نبود، ولی بحث این بود که با گذشت زمان حوصله کاغذ بازی برای معافیت پزشکی همینطور کمتر و کمتر میشد، پس چه بهتر که زودتر اقدام می‌کردم. اما چه اقدامی…😩 خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که بخواد با معافیت پزشکی سر و کله بزنه.

اون زمون که دیگه به این صورت غرق در دنیای اینترنت و خوندن مطالب و اینطور مسائل نیودم که بتونم تجربه این چنینی را خونده باشم و ببینم که 9 خانی برای خودش داره که باید سپری بشه. کف دستمو بو نکرده بودم که…

به هر حال بهمن ماه همون سال شروع کردم به فرستادن دفترچه و بعد از چند ماه انتظار زنگ زدن و گفتن که بیا برای کمیسیون پزشکی، یادم میاد یه روز گرم از فروردین ماه بود. خلاصه ما رفتیم و دیدم که ای داد… یعنی رسیدگی به کارا توی این کمیسیون از سرعت حلزون هم کمتره، امیدی هم نداشتم دیگه تا پایان وقت اداری نوبت به من برسه.

به هر حال تا حدودای ساعت 12 بود که توی حیاط همینطور برای خودم ول میچرخیدم تا جناب سروان بیاد داد بزنه که عباس صادقی، به بخش کمیسیون!😐

دیگه کم کم داشت لحظات عرفانی فریاد زدن نزدیک و نزدیک‌تر میشد که دیدم یه نمه صداها داره خشن میشه، بله… یکی از عزیزانی که درست قبل از من بود دیگه خلاصه با این پزشکان محترم چه بده بستونی کردن که یهو صداشون بلند شد و پزشکان محترم به جای اینکه کار ارباب رجوع راه بندازن طاقچه بالا گذاشته و سر همین مسئله دو ماهی قهر نمودندی!!!😐

ازم نپرسید که ماجرا چی بود و چی شد، چرا که اصلا اینجا جاش نیست که حتی کاراکتری از این داستان توضیح ارائه بدم، فقط همین قدر بدونید که ماجرا تو این مایه‌ها بود که همین عزیزی که قبل من بود تو اتاق کمیسیون برای بچه‌ای که مثل منم ویلچری بود و در حال گذراندن مراحل گرفتن معافیت بود نشسته بود به کارت کشیدن، از نوع کارت جانبازی!

به هر حال دو ماه هم گذشت و منم همینطور دوشنبه به دوشنبه کارم شده بود زنگ زدن که برادر من چی شد؟ این دکترا بالاخره نمیخوان از خر شیطون پیاده بشن؟ یکی دیگه گناه میکنه میزنه به برجکشون باید بدبختی‌ش رو ما خلق الله بکشیم؟ دیگه طوری شد که آخر سر بهم گفت آقا جان زنگ نزن، همین که اومدن و نوبتت شد خبر میدم بهت. منم که دیگه بی خیال قضیه شدم.

مجددا نوبت رسید برای کمیسیون که نفر اول من بودم، رفتم داخل و سلام چطورین خوبین خوشین سلامتین… آقا یکی از پزشکا که در همین حین مشغول خوندن یک سری مدارک پزشکی به درد نخور من که از سال 75 به دوش میکشیدمشون بود برگشی گفت که پاشو بشین روی اون صندلی

هیچی دیگه، داداشم اومد منو که بلند کنه گفت که بهش دست نزن، خودش باید بلند بشه و بشینه😳😐

آخه مرد مومن، ولکن، این چه حرفیه میزنی. خوبه مدام این شهر بهار سر راهمونه و داخلش ول میچرخیم چند باری منو دیدی… بگذریم که باقی داستان چطوری گذشت، اینو فقط گفتم بگم که دیگه عمق فاجعه گرفتن معافیت پزشکی را درک کنید.

به هر حال اون روز هم گذشت و منم که دیگه از همه جا بی خبر نمیدونم خان بعدی قراره چیکار کنم، مرداد ماه بود که دوباره زنگ زدن و گفتن که از نظام وظیفه تماس میگیریم، تشریف بیارید برای کمیسیون. وا من که همین دو ماه پیش کمیسیون بودم چطور شد یهو؟😳

عرض نمودند که اون کمیسیون برای شهر بهار بوده، حالا باید تشریف بیارید خود همدان.

نخواستیم آقا، خراب موند این یه تیکه کارت معافیت پزشکی که میخواید بدین به من…😐

خلاصه بازم هلک و هلک توی گرمای مرداد ماه زدیم بیرون و رفتیم به محل حادثه، دیدم که بـــــله، چه آشوب و بلواییه اینجا… ما اگه از اینجا امروز تونستیم جون سالم به در ببریم هنر کردیم. بعد از کلی انتظار نوبت به من رسید و ساعت 1 بود که وارد اتاق تو طبقه دوم که نه آسانسور وجود خارجی داشت و نه چیزی شدیم، وا این اتاق چرا خالیه😅

به ما چه، خالیه که خالیه، بالاخره که یکی میاد داخل… بعد یک ربع انتظار دیدم که یه آقایی چای به دست به اتاق دخول کرد و مدارک و هرچی بود دادیم بهش و یه تعداد هم کاغذ و فرم و اینطور چیزا انداخت رو میزو  نشست به حرف زدن که مشکلت چیه؟ و از کِی اینطوری شدی و…

بعد از نیم ساعت فک زدن تو این اتاق هم خلاص شدیم و رفتیم پی زندگیمون که سماق بمکیم برای اومدن کارت معافیت…

دقیقا 20 مهر ماه بود که از دانشگاه اومدم خونه و آماده شدم که بریم برای عروسی پسردایی کرمانشاه، دیدم تق‌تق، یکی از بچه‌ها که یادم نمیاد متاسفانه کی بود گفت که عباس شیرینی بده، گفتم چی شده؟🧐 نکنه برام زن گرفتی؟😍

گفت که نه دیونه…😐 کارت معافیتت‌ره آوردم… خلاصه کارت را گرفته و در همان جا راهی کرمانشاه شدیم.

آما… این آما گفتن خیلی مهمه‌ها، قشنگ با احساس باید گفتش!

در همان زمانی که من دفترچه فرستادم، یکی از بستگان شفیعمان درست یک ماه قبل از من با جانبازی اقدام به گرفتن معافیت کرده بود. یعنی دی ماه دفترچه را فرستاد و اواخر اردیبهشت بود که کارت اومد دو دستی با کلی احترامات تقدیمش شد!😒😐

2+
برچسب ها
سفارش تولید محتوا

عباس صادقی

چند سالی است زمام تولید محتوای آموزشی در سایت‌های بزرگ وردپرسی را برعهده دارد. به تحصیلات آکادمیک علاقه‌ای نداشته و از دانشگاه انصراف داده است. از علاقه‌مندی‌های وی می‌توان به نویسندگی، سفر، موسیقی و آشپزی اشاره کرد. درباره من…

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1. منم به تازگی معافیت پزشکی برا چشم گرفتم فقط برای کسایی که میخوان برن دنبالش دوتا نصیحت دارم اول قوانین را از سایت نظام وظیفه به خوبی مطالعه کنید تا مشکلی براتون پیش نیاد مثلا درباره چشم هر مدرک تحصیلی یک نمره چشم به خصوص برا معافی داره . مدرک تحصیلی بالاتر نمره چشم بالاتر میخواد .دوم خیلی صبر و حوصله داشته باشید بد اخلاقی نکنید چون ممکنه باهاتون لج کنند . بدونید کاملا طبیعیه که از صبح زود برید دنبال کاراتون و ظهر در حالی برگردید که تمام مدت تو صف بودید و فقط تونستید به یک کار برسید بنابراین صبور و خوش اخلاق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن