توسعه فردیروزمرگی‌های مننویسندگی

امید به زندگی…

امید داشتیم، به زندگی امیدوار بودیم، در آن روزهای نه چندان دوری که دوران خوش کودکی خود را سپری می‌کردیم. تا چشم باز کردیم دیدیم کمی بزرگ شده‌ایم، به دنبال هدف برای زندگی هستیم. هر روز پیش خود فکر می‌کردیم که در آینده چه کار کنیم؟ هدفمان از زندگی کردن چیست؟ بخور، بخواب، بگرد، کار کن و…؟🤔 درست است، به دنبال همه اینها بودیم. به زندگی امیدوار بوده و هستیم که در آن یک زندگی ایده‌آل داشته باشیم طوری که دخل و خرجمان با جیب مبارک بسازد و به واسطه همین دخل و خرج بتوانیم زندگی خود را بچرخانیم.

آن زمان که در حال مشق کردن در کنار مادرانمان بودیم و به این فکر می‌کردیم که چرا برای پختن غذای خوشمزه‌ای همچون قره بادمجون که اصطلاحا به آن یتیمچه می‌گویند آن را در نمک می‌خواباند؟ اصلا چه معنی داشت که بادمجان‌های سیاه در نمک خوابانده شود؟

تجربه نشان داده بود که چیز خوشمزه‌تری از آب در می‌آمد و واقعا هم همینطور است. امبد در زندگی هم درست همان است. تا چشم باز می‌کنیم و دنیای اطراف را با ملایمات و ناملایمات، بی وفایی‌ها و رفاقت‌ها، قال گذاشتن‌ها و ماندن‌ها و چندصد صفات مختلف از این دست می‌بینیم، ناخودآگاه دنبال امید هستیم تا آن را در نمک بخوابانیم و منتظر بمانیم تا روزی این امید باعث یک زندگی ایده‌آل شود.

امید به زندگی از نوع ایرانی آن

به قول استاد،

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند، هر چه گردون می کند با ما نهانی می کند… شهریار

طفل بودیم، فکر می‌کردیم همه کائنات دست به دست هم داده است تا زندگی خوبی را با همین امید برای خود رقم بزنیم. در حالی که دیده‌گانمان از آینده‌ای که در خیال خود ترسیم کرده بودیم چنان دست‌های کوچک خود را به هم میمالاندیم و چشمانمان برق میزد که گویی امیرعباس ترقه دیده است…

با همین ترقه‌ها گذشت و گذشت و گذشت تا به امروز رسیدیم و هیچ نشد… همانطور کار امروز را به فردا می‌سپارند، آینده ما «امروز» شد و هیچ نشدیم. راستی چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود. به هر حال نمیشد این امید را نادیده گرفت، بنابراین تمام تلاشمان را کردیم حتی شده سوسویی از این امید را در خود زنده نگه داریم. چرا که برای زندگی کردن به آن نیاز داریم.

اما چه نصیبمان شد؟! اینکه مدام میگوییم کاش میشد به گذشته برگشت تا جور دیگری شروع کنیم، مطمئنا این بار می‌توانیم بهتر عمل کنیم و به زندگی ایده‌آل برسیم. اما اینها فقط دلخوشی و امید واهی است. این روزها اثری از امید نمانده و فقط آن را بروز می‌دهیم. تخت گاز کرده و با همین مقدار واهی که در خود تلقین می‌کنیم با تلنباری از خاطرات گذشته به سوی آینده پیش می‌رویم، به این امید که،

حالا برویم، یک طوری می‌شود دیگر…

برچسب ها

عباس صادقی

مدتی را برای به اشتراک‌گذاری داشته‌های خود با دیگران سپری کرد، داشته‌هایی از جنس تولید محتوای آموزشی… تا اینکه اتفاقات روی ناخوش خود را نشان داد و تصمیم گرفت تا در وبلاگ خود در تلاش برای تاثیر روی جهان باشد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن