روزمرگی‌های مننویسندگی

چرا از دانشگاه انصراف دادم

درست ده شب پیش بود که طبق معمول بی خوابی به سرم زده بود و ساعت ۳ نیمه شب بود که دیگه از تماشای سقف و نور ضعیفی که از پنجره اتاق میومد خسته شدم و بالاخره گوشی رو برداشتم دستم تا چرخی تو ویرگول بزنم و چندتا مطلب بخونم بلکه از این بی خوابی خلاص بشم، همین که به دنیای اینترنت وصل شدم دیدم یه دایرکت داخل اینستاگرام اومده. بازش که کردم با یک سوال همیشگی روبه‌رو شدم که یکی از دوستان که از قضا برنامه‌نویس و توسعه دهنده وب هم هستن ازم پرسید که:

چرا از دانشگاه انصراف دادی؟!

خب، حتما اینم در جریان هستید که مدتی هست تب نوشتن تو وبلاگم بیشتر شده و نسبت به قبل بیشتر می‌نویسم، پیدا کردن یه موضوع که بخوای ازش داخل وب شخصی بنویسی مثل شکستن شاخ گاو میمونه، همین که در حال رد و بدل کردن پیغام با هم بودیم گفتم که چرا ماجرای انصراف از تحصیل دانشگاه رو ننویسم؟ موضوع از این بهتر؟!

چرا از دانشگاه انصراف دادم

هر کسی بنا به عرف جامعه طوری شده که درس خوندن و تحصیلات آکادمیک رو یک نیاز میبینه و حتما در تلاش هست تا با انواع و اقسام اهداف به دانشگاه بره، چه اینکه هدف از دانشگاه رفتن تحصیل باشه، چه پز مدرک تحصیلی، چه مشت محکمی برای مراسم خواستگاری، چه روابط پارتنر بازی وخلاصه چه و چه و چه…

اصلا چرا رفتم دانشگاه؟

ماجرای دانشگاه رفتن من برمیگرده به سال ۹۰ و ۹۱ که یک سالی هم پشت کنکور بودم. از همون اوائل دوران طفولیت علاقه‌ای به درس خوندن نداشتم و اگر وضعیت جسمی من اینی که هست نبود مطمئنا درس و خط را نهایتا اگه خیلی بخوام دست بالا بگیرم تا همون دیپلم ادامه میدادم و عطای تحصیل را به لقای آن می‌بخشیدم.

اما با تموم شدن دوران دبیرستان و نائل شدن به مدرک دیپلمی درب و داغون در رشته‌ای درب و داغون‌تر همچون ریاضی دیدم اگه دانشگاه نرم فعلا کار و باری ندارم و باید همچنان بشینم و داحل خونه ترک‌های سقف و دیوار را به شماره بندازم و آمار دقیقی از اونها داشته باشم.

پس این شد که یه روزنه خیلی کم از تمایل رفتن به دانشگاه در من روشن شد و خلاصه بعد از یک کنکور با رتبه ۲۸.۰۰۰ تو همون سال اول یک سال دیگه پشت کنکور موندم. سرتونو درد نیارم که از بین کسانی که با هم پشت کنکور بودیم سربلندتر بودم و یه ۱۰.۰۰۰ تایی رتبه را بهبود بخشیدم. از همون ابتدا رشته کامپیوتر رو انتخاب کردم. مگه انتخاب دیگه هم میتونستم داشته باشم؟!

یکی از دلایل دیگه که بیشتر در رفتن به دانشگاه دخیل بود اجبار خانواده بود. من نمی‌دونم این خانواده‌های ما از شغل کارمندی و چندر غاز حقوق سر برج چی دیدن که روزهای تکراری همینطور تا چند دهه طی بشه و بره؟!

حالا یه گذری به علاقه هم بزنم، اگر در توان من بود میرفتم دنبال حرفه‌های فنی که خیلی دوست دارم. یا اینکه آشپز میشدم 😀

به هر حال رشته نرم‌افزار رو انتخاب کردیم و ترم اول، دوم، سوم و… همینطور پشت سر هم با روزهای تیره و تار با اساتید گوناگون و دوستان مختلف در حال سپری شدن بودند. دیگه کم‌کم از دانشگاه زده شدم، برام شده بود مثل گذروندن اوقات و وقت کشی که با وجود چندتا استاد بیخودتر هم میشد.

آقا اصلا کسی‌ره داریم که تقلب نکرده باشه؟

مشکل من تو درس فیزیک و یه درس تخصصی دیگه این بود که تقلب نکرده دهانم سوخته بود. تو این درس ما اومدیم به بقیه رسوندیم، اونا نمره کامل گرفتن ما افتادیم 😀

یه ترم، دو ترم، نه دیگه سه ترم… آخه استاد، کیلویی حساب کردی، گرمی حساب کردی، چطوری این نمره کلاسی ۲.۱۳ و ۴.۴۸ و… را با این بارم بندی حساب کردی که سه ترم ما را مهمون خودت کردی؟!

عزیزم شما سوال یک رو اینطور نوشتی، سوال دو جواب نهایی غلطه، سوال سه بد نوشتی نفهمیدم چیه و…😐

به هر حال رفتیم و رفتیم تا تو ترم ۶ ما تازه رسیدیم به ۸۷ واحد پاس شده با هر ترم نهایتا ۱۵ واحد برداشتن و یک روز که در حال پیگیری ماجرای ندادن نمره درس تربیت بدنی بودم، چشمم به جمال استاد گرامی روشن شد. یه مقدار این نمره ندادن تو درس تربیت بدنی اعصاب رو خراب کرده بود، با دیدن این دیگه بدتر شد و یه بحث حسابی باهاش گرفتم و در نهایت این شد که چندتا جزوه و هر چی که دم دست بود حواله سطل آشغال کردم و به انضمام مقداری مورد عنایت قرار دادن این و اون پامو از دانشگاه به بیرون گذاشتم.

ترم گذشت و منم پیگیر ماجرای امتحانات نشدم، تا اینکه بهمن ماه گفتم حداقل این مدت را که رفتم برم مدرک فوق دیپلم رو بگیرم هیچ و پوچ نشه این چند سال اومدنم. بعد از گذراندن مراحل و رسیدن به بخش مالی دیدم که بله، شما یک میلیون به دانشگاه بدهکاری!😳

یعنی چی، مگه میشه؟ مگه داریم؟ بابت چی؟

والا… عرض شود که ترم فلان شهریه شما تخفیف خورده بود و بهزیستی بعد از گذشت این مدت نداده و نداده تا به امروز، گفتم اون ترم رو که ندادن خودم پرداخت کردم. بزنید تو سیستم موجود هست، بله خودتون دادین ولی به هر حال بدهکار هستید😐. هنوزم نفهمیدم برای چی! به هر حال دیگه قید اون رو هم زدم.

خب، نظر خانواده چی بود؟!

آقا ما از همون روز که انصراف‌ره دادیم نگو رفیق جون جونی و شفیعمون هم از دانشگاه آزاد انصراف داده که منم در جریان ماجرا نبودم. تا بعد از دو هفته از خانواده شنیدم که

بله دیگه، خوب دوتایی دست به یکی کردین و خودتونو با ول کردن دانشگاه بدبخت کردین

یک ماه نه، دو ماه نه، سه ماه نه… دیگه مگه ول می‌کنن، شده بودیم انگشت نمای خاندان، هر جا صحبت از تحصیل بود یه کنایه میزدن و بله عباس آقای ما هم درس خوندن دیگه مثلا… و من هم سکوت و سکوت و سکوت😐

یک سال از این ماجرا گذشت و منم تو این مدت شروع کرده بودم به نویسندگی که احدی از خانواده هم خبر نداشت و همیشه هم میگفتن که بله دیگه، دانشگاه رو که ول کردی حالا هم چسبیدی به این لپ‌تاپ و اینترنت معلوم نیست چیکار می‌کنی… خلاصه من تا چندین ماه حرفی از این ماجرا به میون نیاوردم تا اینکه ماجرای افتادن دنبال کارای پزشکی و انجام آزمایش برای تشخیص بیماری را مطرح کردم و گفتن که هزینه بالاست نمی‌تونیم. که گفتم خودم دارم و…

از کجا آوردی؟ تو که همش مثل کبک صبح تا شب سرت تو لپ‌تاپ و اینترنت بود. به هر حال این اندک مبلغ لو رفت و دیگه ما انگشت نمایی‌مون تغییر کرد. بعد اون ماجرا دیگه یاد ندارم که کسی کلیک کرده باشه روی این ماجرای انصراف دادن ما از دانشگاه و مدام پتگ درس نخوندن را به سرمون بزنه.

خب، حالا پشیمون نیستی؟!

اصلا و ابدا از انصراف دادن از دانشگاه پشیمون نیستم، اما از این پشیمونم که چرا این مدت رو بیخود با رفتن به دانشگاه خراب کردم. بهترین دوران عمرم بود که میتونستم برای کارهای دیگه این وقت را بزارم.

حالا چیکار میخوای بکنی؟

دید خانواده از تحصیل این بود که یک شغل کارمندی و ثابت با چندر غاز حقوق جور بشه که خیالشون مثلا راحت باشه ولی من اصلا از این نوع کار کردن یکنواخت خوشم نمیومد. دوست داشتم کاری کنم که بهش علاقه دارم و آقای خودم باشم. بالاخره با جیب خالی هم که نمیشد، پس این شد که هدف رو مشخص کردم و رو آوردم به نویسندگی در سایت‌های وردپرسی.

در این مدت تقریبا دو ساله از نویسندگی، تونستم نیازها را به دست بیارم، بدونم چطور بنویسم و چطور متفاوت باشم. حالا که در حال نوشتن این ماجرا هستم، سایت را راه‌اندازی کردم و به محض تمام شدن تعطیلات و کمی استراحت بعد از این یک سال به طور جدی شروع به کار خواهم کرد. البته به امید رضایت کاربران که نتیجه اون چیزی جز موفقیت نباشه:)

به چیز دیگه هم علاقه داری؟

بله آقا چرا که نه، اصلا قبل از اینکه بخوام وارد رشته ریاضی در دبیرستان بشم با یک ساز نی فسقلی به موسیقی علاقه پیدا کردم و دوست داشتم که وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبا تهران بشم. ولی اصرار پشت اصرار که خانواده رضایت ندادند.

شاید باورتون نشه که روز اولی که این ساز در خوابگاه دبیرستان افتاد دستم درست تو شب سرد زمستون بود، اون موقع‌ها هم آسمان در این حد سخیف نشده بود و خوب برف میبارید، بعد از دو ساعت کلنجار رفتن با این نی دیدم مزاحم بقیه شدم و کم‌کم رو مخ برو شدم، این شد که رفتم حیاط و درست زیر برف گوشه حیاط شروع کردم یک نیم ساعتی هم کلنجار رفتن تا اینکه بالاخره موفق شدم صدای این ساز نازنین را در بیارم.

با ورود به دانشگاه از ترم دوم به کلاس‌های آموزش سنتور می‌رفتم، اما با وجود مشکلات دیگه و یکی شدن تایم کلاس با دانشگاه تو ترم‌های بعدی این استعداد و علاقه هم نمه نمه از بین رفت. حالا چی بشه هر از گاهی برای تغییر حال و هوا دست به ساز ببرم و کمی بنوازم.

پس در کل دلایل من برای انصراف از دانشگاه شامل موارد زیر بودند:

  1. علاقه نداشتن به تحصیلات
  2. علاقه نداشتن به شغلی که به واسطه مدرک دانشگاهی باشه
  3. تمایل و علاقه به خود اشتغالی

این بود ماجرا…

برچسب ها
مقایسه برترین شرکت‌های هاستینگ در ایران

عباس صادقی

چند سالی است زمامدار تولید محتوای آموزشی در سایت‌های بزرگ وردپرسی را برعهده دارد. به تحصیلات آکادمیک علاقه‌ای نداشته و از دانشگاه انصراف داده است. مبتلا به بیماری اس‌ام‌ای بوده و پشیزی به آن اهمیت نمی‌دهد. از علاقه‌مندی‌های وی می‌توان به نویسندگی، سفر، موسیقی و آشپزی اشاره کرد. نامبرده در این وبلاگ تصمیم گرفته ابتدا در تلاش برای تاثیر خود و سپس جهان باشد. جزییات بیشتر…

نوشته های مشابه

۸ دیدگاه

  1. برام خیلی جالب بود داستان دانشگاهت.
    ممنون که نوشتی.
    من هم قصد دارم درباره دانشگاه بنویسم.
    دو سه روزی هست با وبلاگت آشنا شدم و این اولین پستی هست که کامل خوندمش؛ فک کنم همه چی از ویرگول شروع شد.
    به هرحال خوشحالم از آشناییت دوست عزیز. عباس جان.

    ۱+
    1. سلام سینا جان
      مرسی ازت دوست من، از آشنایی باهات خوشحالم و حتما از مطالبت استفاده خواهم کرد، موفق باشی 🙂

      ۰
  2. دقیقا چیزایی رو گفتی که حرف دل اکثریت ما بود 🙂
    دانشگاه و وقت تلف کردن و نداشتن علاقه و هزار ددستان دیگه که اصرار خانواده هم کنارش باشه!‌ نری سمت تحصیل آکادمیک انگار طاعون داری 😐
    این داستان نویسندگی هم برای من دقیقا سال اول دبیرستان اتفاق افتاد که الان رفتار اطرافیان کلا چرخیده :))
    دنیایی داریم با دنیای اطرافمون.
    مطلبت هم فوق‌العاده جذاب و خوندنی بود.
    موفق باشی عباس عزیز❤

    ۱+
  3. سلام واحترام
    خیلی قلم خوبی دارید و خواننده رو تشویق به خوندن ادامه مطلبتون میکنید .واقعا حیرت زده شدم ،احسنت به شما ،ارادتون قویه.التماس دعا

    ۱+
  4. من یه بار معماری میخوندم با استادم دعوام شد ولش کردم خونه با مامانو بابام دعوام شد کنکور خودنم کامپیوتر الانم میدونم نمیکشم دوترمه مشروطم ولی نمیفهمم چه خبره فقط میخوام بگذرونم وقت حدر کنم که چی بشه اونم نمیدونم😩😩😩

    ۱+
    1. سلام، با این اوصاف و وضعیت بهتره کلا قید درس رو بزنید به نظر من 😀
      اگه وقتتونو بزارید روی یک موضوعی که بهش علاقه دارید و تخصصی هم توی این موضوع دارید حتما نتیجه بهتری میده تا اینکه چند سال وقتتونو تو دانشگاه تلف کنید.
      هر تخصصی که داشته باشید میتونید با بازاریابی شبکه‌های اجتماعی یا کلا فعالیت داخل یک سایت به درآمد خیلی خوبی برسید.

      ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن