آزادروزمرگی‌های منمسافرت

تجربه سفر به عراق

تجربه سفر به عراق و به صورت کلی برنامه ای که برای سفر زیارتی به عراق چیده شده بود توسط خانواده انجام گرفته بود و قرار بر این بود با یک کاروان زیارتی که از شهرهای همدان، اراک و مشهد بود به مدت ۸ روز به عراق سفر کنیم. راستش تمایلی به این مسافرت نداشتم و از روی ناچاری بار سفر را بستم، چرا که آخر سال بود و برای کارهای جدید برنامه ریزی کرده بودم که این سفر کلیت ماجرا را تحت الشعاع قرار داد و ماندن در خانه برام دشوار بود. پس ناچارا تن به این سفر داده و درست ۵ اسفند ۹۶ ساعت ۹ شب بود که کاروان شهر همدان از روستای سیمین به مرز مهران شروع به حرکت کرد.

همین که سوار بر اتوبوس شدیم هوا بارانی شد و با حرکت به سمت گردنه اسدآباد کم‌کم وضعیت به برف تغییر حالت پیدا کرد و برف تقریبا شدیدی می‌بارید. مشکلی که من در مسافرت با اتوبوس دارم اینه که خوابم نمیبره و در تمام مدت ۶ ساعتی که تا رسیدن به مرز مهران طول کشید اصلا خوابم نبرد. تو این مدت هم خودم را با گوش دادن به موزیک‌های بی کلام عمر اکرم مشغول کردم تا اینکه ساعت ۴ صبح به مرز مهران رسیدیم.

تجربه سفر به عراق با کاروان

یکی از رنج‌هایی که ما در این جامعه میبریم درست تو همین ابتدای گذشتن از مرز خودش را نشون داد. اینکه ۳ اتوبوس مسافر به همراه مسافرانی که از شهرهای دیگه قصد عبور از مرز را داشتند تنها از یک گیت برای انجام کارهای مهر زدن پاسپورت و ثبت اطلاعات انجام بگیره جای تاسف داره، خصوصا در جامعه‌ای که فرهنگ اون بیشتر شبیه به جنگل شده و هرکس به فکر خودش هست. نه صف برای گذشتن وجود داشت و نه کسی پاسخگو بود. به هر حال گذشتن از گیت ایران اگر اشتباه نکنم از ساعت ۵ تا ۷ طول کشید. بعد از اینکه با کلی مشکل خان اول را رد کردیم به خان دوم رسیدیم.

اینکه برای عبور به گیت بعدی که مربوط به عراق بود یک درب در ابعادی که یک ویلچر به سختی قادر گذشتن از اون بود واقعا جای تاسف داره، اونم در حالتی که همه یکباره به سمت در هجوم میبرند. بخاطر استفاده از ویلچر تو هرجایی منتظر میموندم تا همه گذر کنن و من آخرین نفری باشم که عبور می‌کنم.

نوبت به گیت عراق برای ثبت اطلاعات ورود به کشور رسید. اینجا وضعیت بهتر بود و دو گیت برای اینکار اختصاص داده بودند. ازدحام جمعیت تو اینجا بیشتر شد. آدمهایی که قصد ورود به ایران داشتند(اتباع غیر ایرانی) کاملا منظم صف بسته بودند، اما آنهایی که قصد ورود به عراق داشتند…

در همین ابتدای کار با ازدحام جمعیت فرد میانسالی قصد ورود به ایران داشت که بدون ویلچر محال بود بتونه عبور کنه، برای همین از من خواستند تا ویلچرم را دقایقی امانت بدم و منم همین کار رو انجام دادم. تو این مدت دوش داداشم بودم و همین مسئله سبب خیر شد. یکی از مسئولان عراقی که خیلی جوون با ظاهری شیک بود اومد سمت ما و گذرنامه کل خانواده رو گرفت و برد کارها را انجام داد و آورد و خلاصه کارمون سریع راه افتاد رفتیم. روز برگشت هم همین اتفاق افتاد که اگه صدبار از گیت‌های ایران به مقاصد مختلف عبور کنم مطمئنم کسی تو ایران همچین رفتاری را با یک فرد ویلچری نخواهد داشت.

پا در خاک عراق

صبحانه‌ای مختصر میل کردیم و منتظر اتوبوس شدیم. ساعت ۱۰ شد و شروع به حرکت به سمت نجف کردیم. اتوبوسی آلمانی با نام setra با ظرفیت بیش از ۵۰ نفر که واقعا برای کسی مثل من که ویلچری هستم و کلی مشکلات در مسافرت با اتوبوس در ایران داشتم عالی بود و هیچ مشکلی در طول این مدت یک هفته با این اتوبوس نداشتم. از شهرها و روستای مختلف عبور کردیم، در نگاه اول وضعیت خیلی بد و نامناسب بود. فضای جاده باریک بود و در حاشیه راه چیزی که بیشتر به چشم میخورد زباله بود، زباله و زباله…

تجربه سفر به عراق

تنها چیزی که جذابیت داشت تماشای نخلستان‌ها و ماشین‌هایی بود که استفاده از اونها در ایران با این شرایط افتضاحی که گمرک داره اصلا چیز به درد بخوری نیست. به هر حال وقتش بود بخوابم، چرا که بیشتر از ۳۸ ساعت بود نخوابیده بودم و روز قبلش هم تو خونه یه مقدار کار زیاد بود که نتونستم درست بخوابم. ساعت ۴ بعدظهر بود که بیدار شدم و دیدم رسیدیم به نجف و به سمت هتل که کاروان در نظر گرفته بودیم حرکت کردیم. فضای شهر هم زیاد تعریفی نداشت، خصوصا وضعیت نامناسب سیم کشی و عدم رسیدگی به پاکیزگی شهری مثل نجف!

سیم کشی در نجف

با دیدن این سیم کشی زنگ زدم به داداشم و پیشنهاد دادم که حتما شعبه دومی از شرکت هم تو عراق بزنند. 😀

اقامت در نجف

وارد هتل شدیم، فاصله هتل تا حرم کمی زیاد بود و نیم ساعتی باید پیاده‌روی میشد تا به حرم رفت. سر تا سر مسیر هم پر بود از انواع مغازه‌ها که در کنار هم مغازه ماشین و موتور در هر ساعت از شبانه روز به چشم میخورد.

به هر حال هر چقدر هزینه کنی همون قدر هم آش میخوری…

داخل هتل باز هم با انبوهی از جمعیت که هرکی در تلاشه تا بهترین اتاق در پایین‌ترین طبق برای خودش پیدا کنه، من هم با دیدن این وضعیت به هر بدبختی که بود از بین چمدان‌ها گذشتم و تو گوشه‌ای منتظر موندم تا کمی خلوت شد و بالاخره داداشم با کلید اتاق اومد و با آسانسور به طبقه دوم رفتیم. از شدت گوش دادن به آهنگ و فراموشی در بردن پاوربانک شارژ گوشیم همون صبح تو مرز مهران تموم شده بود و تا اینجا هیچ عکسی نتونستم بگیرم و به محض ورود به اتاق اول گوشی را زدم شارژ و بعد مجددا مختصر چرتی زدم.

تصویر 360 درجه از مسجد کوفه
تصویر ۳۶۰ درجه از مسجد کوفه

بعد نیم ساعت تنفس دم دمای غروب بود که راهی شدیم به سمت حرم در نجف و تا ۹ شب برگشتیم و رفتیم برای صرف شام. سه شب در نجف بودیم. و در طول این مدت به مکان‌هایی مثل مسجد سهله، مسجد کوفه، خانه حضرت علی و بازار رفتیم. سایر مکان‌ها بخاطر مشکلات کمردرد در نشستن زیاد روی ویلچر نرفتم.

حلوا عربی
حلوا عربی

یکی از شغل‌های پر طرفدار تو اینجا این بود که شب‌ها کامیونت‌های حمل ماهی درست در کنار هتل که بازار ماهی فروش‌ها بود میومدن و تا صبح موتورهای آب در حال کار کردن بودند تا آب راکت نمونه و صبح ماهی به مغازه ها میفروختند. چرخ کار‌ها که با چرخ‌های چوبی در حال حمل بار و در بسیاری موارد حمل زائران میان سال(البته در راه خدا) بودند. بیشتر مغازه داران ایرانی بودند و قیمت اجناس در نجف نسبت به سایر شهرها ارزان‌تر بود.

درخت در هم تنیده

این درخت در هم تنیده هم یکی از زیبایی‌های خلقت بود که به چشم دیدم که با زیبایی خاص و هنرمندانه در هم آمیخته شده است.

حرکت به سمت کاظمین

بعد از اینکه اقامت در نجف به پایان رسید در نیمه‌های شب با همان اتوبوس به سمت کاظمین حرکت کردیم و ۴ صبح بود که رسیدیم کاظمین، به دلیل وضعیت امنیتی نامناسب و کوتاهی سفر اقامت خیلی کوتاه بود و درست ساعت ۱۰ با دو ساعت تاخیر به سمت سامرا حرکت کردیم. تاخیر هم به این دلیل بود که یکی از مسافران که فرد میان سالی بود و مشکلات قندی داشت هنگام خروج از حرم از خیابان دیگری رفته بود. که تا این مدت موفق به پیدا کردن وی نشدند و به همین خاطر از سه اتوبوس چند نفری ماندند تا بالاخره پیداش کردن و تو سامرا به سایر کاروانیان پیوستند.

حرم کاظمین در عراق

به دلیل علاقه به عکس گرفتن نمیتونستم به راحتی از تحویل دادن گوشی به امانت داری به راحتی عبور کنم. برای همین گوشی داداش رو تحویل میدادیم و من هم با قایم کردن گوشی زیر تشکی که روی ویلچرم دارم گوشی را به داخل میبردم، و با دقت تمام بخاطر لباس شخصی‌هایی که در محوطه حرم بودند سعی میکردم چندتایی عکس بگیرم. که این نعمت عکس گرفتن در کربلا فقط تو بین الحرمین امکان پذیر بود و بخاطر ازدحام جمعیت اصلا امکان نداشت.

گوسفندهای عراق

به دلیل نموندن تو کاظمین تنها چیزی که میشه بگم این بود که هر چی به سمت سامرا پیش میرفتیم وضعیت امنیتی‌تر میشد، فاصله محل‌های قرار گرفتن پاسگاه کمتر میشد. خونه‌ها و نخلستان‌های تخریب شده بیشتر به چشم میامد و…

شبی در سامرا

ساعت ۵ عصر به سامرا رسیدیم، بعد از چند سال تازه در حال شروع به ساخت و ساز شهر بودند و آثار ترکش در دیواره‌های منازل، هتل‌ها و… کاملا بر جای مانده بود. سردر عجیبی به سراغم آمده بود و به همین خاطر به یکی از ایوان‌های داخل محوطه حرم رفتم و چند ساعتی را به خواب عمیق فرو رفتم، هوا سرد شده بود و بعد از یک خواب کوتاه و عمیق با صدای داداشم که میگفت بیدار شو وقت نمازه و خانم‌ها دارن میان این سمت بریم اونطرف. به هر حال خواب خوبی بود و دلم نمیومد که رهاش کنم و بالاخره رفتیم.

وقت شام که رسید غذاخوری خود حرم درست در بیرون محوطه در کنار هتل‌های مخروبه شاید تنها ساختمان سالمی بود که دیدم. وارد شدیم و مختصر غذایی دادند که در تصویر زیر می‌بینید. جاتون خالی که خیلی هم خوشمزه و طعم تندی داشت، ما که اسمش رو نفهمیدیم، ولی اگر دونستید کامنت کنید از جهالت نجات پیدا کنم 😀 .

تجربه سفر به عراق با غذای تند

بعد از خروج از غذاخوری درست در کنارش با داربست یه مکان کوچیکی ساخته بودند برای صرف چای، من هم که یکی از مشتاقان و طرفاران پر و پا قرص چای هستم همیشه تو برنامه‌هایی که از تلویزیون پخش شده و چای عربی نشون داده که اثری از چای قند پهلوی ایرانی نیست مشتاق بودم تا یکبار امتحانش کنم که تو اینجا نصیبم شد. همین ابتدا داداشم گفت که:

یا اخی، شای ایرانی یا شای عربی؟!

دوست داشتم با همان استکان کمر باریک شیشه‌ای تجربه‌ش را داشته باشم، اما دیگه اینجا شانس یار نبود و خیلی خوش به حالم نشد و با لیوان یک بار مصرف امتحانش کردم. هنوز هم بعد از گذشت ۱۰ روز مزه چای عربی زیر دندونم مونده و حسابی هوس کردم.

حالا دیگه نوبت خواب بود، اینجا دیگه به خاطر وضعیتی که تروریست‌ها به وجود آورده بودند خبری از هتل نبود و باید در خانقاه‌های حرم شب را صبح می‌کردیم. برای هر پتو مبلغ ۱۰.۰۰۰ تومان به عنوان امانت می‌گرفتند، نفری دو پتو گرفتیم و به خواب در یک محیط سرد رفتیم و تا یاد دارم به همون شکلی که خوابیده بودم صبح زود هم در همون حالت بیدار شدم.

مجددا صبحانه را هم در اینجا دادند و باز هم چای عربی یک بار دیگه نصیبم شد. ساعت ۱۰ صبح بود که اتوبوس رسید و به سمت کربلا شروع به حرکت کردیم.

در مسیر کربلا

در مسیر کربلا از پایتخت و شهرهای مختلف عبور کردیم. مناظر، نخلستان‌های مختلف و سیم کشی‌های نامنظم همینطور به چشم میخورد. هر چند که از حاشیه بغداد عبور کردیم، اما شهر تمیزتری به نظر میرسید و حسابی به فضای سبز رسیدگی شده بود. بالاخره پایتخت بود دیگه… ظهر بود که به مقبره طفلان مسلم رسیدیم و حاج آقا صلاتین ظهر را برگزار کردند و خیلی سریع گازشو گرفتیم به ادامه مسیر به سمت کربلا.

در مسیر هر چه به سمت کربلا نزدیک‌تر میشدیم مساجد و موکب‌ها با گنبد و گلدسته‌های مختلف به چشم میخورد. برای صرف نهار به یکی از موکب‌ها رفتیم که مخلفاتی مثل کوکو، خیار، گوجه، ترشی، خرما مزه‌دار شده که نپرسیدم اسمش چی بود به همراه مقداری میوه و… به صورت سلف سرویس قرار داشت. در حد خودم و با طعمی که برای هر غذا دوست دارم از هر کدوم اندازه مشخصی را برداشتم که در تصویر زیر می‌بینید.

تجربه سفر به عراق و پذیرایی در موکب کربلا

این موکب در حدود ۳۰ کیلومتری کربلا بود، که بعد از گشتن از اونجا برای اولین بار به یک جایگاه سوخت قدم گذاشتیم. اونجا جایگاه سوختی به چشمم نمیخورد و بخاطر نبود اینترنت در مسیر هم برام سوال بود که این جایگاه‌ها بالاخره کجا قرار دارند. تا اینکه فهمیدم جایگاه‌های سوخت درست مثل یک گاراژ ماشین که دور تا دورش را گرفته باشه قرار داره. ساعت ۴ شد و به هتل رسیدیم. اتوبوس دقیقا جلوی در هتل نگه داشت و پیاده شدیم، اینجا دیگه مسیر تا حرم دور نبود…

اقامت در کربلا

وارد هتل شدیم، باز هم همان جمعیت کلان که دنبال اتاق‌های خوب هستند. اینجا خود مسئول کاروان دست به کار شده و در همین طبقه همکف که اتاق وجود داشت یکی از اتاق‌ها را برامون گرفت تا بخاطر ویلچر و شلوغی در استفاده بی مورد از آسانسور زیاد اذیت نشیم.

مثلا یکی از ایرانیان محترم، فاصله طبقه سوم و چهارم این هتل را برای رفتن به سالن غذاخوری با آسانسور میرفت |:

بعد از یه مقدار خستگی در کردن ساعت ۶ بود که رفتیم سمت بین الحرمین، اتفاقاتی در اینجا افتاد که ترجیح میدم از کنارشون عبور کنم، اما در کل فضای خوبی بود. هوای کربلا نسبت به نجف سردتر بود و همین مسئله باعث شد شب آخر که یک ساعتی کارهای خروج از هتل و حرکت طول بکشه در همون نیمه شب سرماخوردم و هنوز هم بعد از ۸ روز بهبودی حاصل نشده:(

وضعیت بازار و اقتصاد اینجا کمی گرون‌تر بود. جنسی که توی نجف ۲۵ تومن بود اینجا با قیمت ۴۰ تومن به فروش میرساندند. اثری از چونه زدن که ما در ایران داریم کلا در عراق وجود نداشت. قیمت‌ها کاملا مقطوع بود، که خب کاملا از این نظر درسته و منم آدمی نیستم که اهل چونه زدن باشم.

آدمی نیستم که زیاد اهل خرید باشم، به همین دلیل تنها خریدی که داشتم یک جفت دمپایی بود که تو خونه موقع رفتن یادشون رفته بود بزارن تو ساک و یه شال که اونم به اصرار مامانم بود. چیکار کنیم مامانه دیگه، حالا از اینور که اصرار یه چیز ساده حداقل بگیر مثلا یادگاری باشه وقتی دم دستته یاد مسافرت بیفتی، از اونور میبینی خودشم یه تیشرت رفته خریده برات. 🙂

تعریفات زیادی از شهر کربلا ندارم و این تجربه سفر به عراق را تا رسیدن به مرز با استفاده از چند تصویر زیر به انتها می‌رسونم.

بازگشت تلخ و تاسف آور!

تو این مدت یک هفته اتفاقات زیادی افتاد که جای تاسف داشت، از آشغال ریختن ما ایرانی‌ها داخل اتوبوس که دیگه راننده را به ستوه آورد و آخرش مجبور به انتقاد شد، تا تلخ‌ترین اتفاقی که در مرز در پی بی فرهنگی یه عده که حتی نمیشه جزو مردم به حسابشون آورد.

موقع گذشتن از همون در به درد نخور که تو خاک ایران بود و بهتون گفتم در مقابل خوردیم به پست اونهایی که تازه قصد ورود به عراق را داشتند خوردیم. جمعیت زیاد بود و خلاصه هر طور شد منم بخاطر تنگ بودن اون قسمت سعی میکردم با ویلچر طوری وایسم که بیشتر مثل صف به نظر بیاد، چرا که کسی با وجود چمدان و بار از کنار من که افرادی هم از مقابل میومدند نمیتونست رد بشه. به هر حال نوبت به من رسید و همین که اومدم از در عبور کنم با جمعیتی روبه رو شدم که یه لحظه به خاطر ارتفاع که روی ویلچر بودم و اونا ایستاده چشمام سیاهی رفت. تو همین جلو چند فرد مسن ۵۰ تا ۷۰ ساله بودند، خیلی محترمانه ازشون خواستم کمی کنار برن تا من رد بشم، اما چه جوابی گرفتم؟!

چرا ما بریم کنار که تو رد بشی؟ برو عقب تا اول ما رد بشیم!

گفتم آخه پدر جان شما یه نگاه به این پشت بنداز ببین با این همه چمدون که دست مردم میبینی من برم عقب‌تر اصلا تو میتونی رد بشی؟ راهی باقی میمونه، خلاصه دیدم نه اینا دیگه کمال وقاحت را پیش گرفتن و آخرش با وقاحت کامل یکیشون گفت من نمیرم کنار مشکل خودته و خودت برو!

این شد که عصبانیت منم شدت گرفت و بدون فوت وقت ترمز ویلچرم را کشیدم و گفتم بفرما، راه باز جاده دراز میخوای از کول من رد شی بیا برو. کمی خیره شدن به من به این خیال که عقب بکشم دیدن نه نمیشه و بالاخره از اون پشت یه زن و شوهر کاملا ریلکس خودشونو کشیدن جلو و خانومه گفت آقا من بابت رفتار زشت یه عده از شما معذرت میخوام، ما راهو باز میکنیم براتون تا رد بشید 🙂

بازگشت به ایران

به هر حال با له و لورده شدن از این مسیر گذشتم و با چاق کردن نفسی گوشی را از حالت هواپیما خارج کرده و برای اینکه باز با بدبختی‌های گیت مواجه نشم راهم را از خانواده جدا کردم و چون پاسپورت همه دستم بود رفتم ردیف اول و گفتم بیاین دنبالم تا هفت خان رستم باز شروع نشده… یه مقدار هم اونجا باز بخاطر یک گیت و این همه آدم اعتراض کردیم که به ترک لای دیوار هم بر نخورد.

عباس صادقی
در حال عکاسی در هوای سرد با کلاه هدیه‌ایم:)

اما پایان تلخ تجربه سفر به عراق اینجا بود که در مسیر بازگشت مهران با اتوبوسی رفتیم که مسیر ۶ ساعته را در ۹ ساعت با کم کردن زمان توقف طی کرد. تا به حال توی اتوبوس یادم نمیاد حالت تهوع گرفته باشم و این یک هفته‌ای هم که مدام با اتوبوس تو عراق در حال رفتن به مکان‌های مختلف بودیم هیچ سختی برام پیش نیومد. اما همین اتوبوس ولوو در ایران همه را جبران کرد و حالم را حسابی گرفت…

۲+
برچسب ها
مقایسه برترین شرکت‌های هاستینگ در ایران

عباس صادقی

چند سالی است زمامدار تولید محتوای آموزشی در سایت‌های بزرگ وردپرسی را برعهده دارد. به تحصیلات آکادمیک علاقه‌ای نداشته و از دانشگاه انصراف داده است. مبتلا به بیماری اس‌ام‌ای بوده و پشیزی به آن اهمیت نمی‌دهد. از علاقه‌مندی‌های وی می‌توان به نویسندگی، سفر، موسیقی و آشپزی اشاره کرد. نامبرده در این وبلاگ تصمیم گرفته ابتدا در تلاش برای تاثیر خود و سپس جهان باشد.

نوشته های مشابه

۲ دیدگاه

  1. خاطره خیلی خوبی نوشتی و لذت بردم از خوندن و تصاویر اش، این فرهنگ خیلی از ما ها هم که دیگه عادی شده، بیشترین لذت رو از عکس گوسفند ها بردم (حیوون خیلی دوس دارم ?)، درباره بیماری شما تو درباره من خونده بودم اما شاید با دقت نخونده بودم و فکر میکردم که کامل سلامت شده باشید، راستش رو بخوای خیلی ناراحت شدم بابت ویلچر و…، آرزو میکنم سلامت باشی و همینطور خوب ادامه بدی، وبلاگ عالی داری و لذت میبرم از خوندن مقاله ها، ارادت داریم

    ۱+

    1. سلام محمد جان، ارادتمندم!
      خوشحالم از اینکه لذت بردی، آرزوی موفقیت و شادی براتون دارم 🙂

      ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن